تبليغاتX
آرامش پیش از طوفان
چهار سال هی رفتم و اومدم، رفتم و اومدم، تا بلاخره امروز متوجه شدم که چقدر به دیگران نیاز داشتم و چقدر ارتباط داشتن با هم سن و سالام می تونست وضع روحی مو ازینی که هست بهتر کنه. در واقع چهار سال هیچی از زندگی نفهمیدم؛ همه چیز برام حالت اجبار و وظیفه رو داشت و ازشون هیچ لذتی نبردم. اصلا نفهمیدم به چی علاقه دارم و چی خوشحالم می کنه. فقط می رفتم و می اومدم که انجام وظیفه کرده باشم؛ که واحدهام پاس بشن و نیفتم و در نهایت بتونم این مدرک کوفتی لیسانسو بدست بیارم. چهار سال از بهترین سالهای زندگیم... چرا نباید می فهمیدم که دارم چی کار می کنم و کجای کارم؟... . حالا فکر کردن بهش عذابم میده، لجم درمیاد، بغضم می گیره و به خودم فحش میدم. از خودم، از زندگیم، از اطرافیانم، از همه چی ناراضیم. بیست و چهار سالمه اما هنوز حتی یک بارم درست و حسابی مزه ی عشق رو نفهمیدم!... از خودم بدم میاد. چه زندگی پوچ و مسخره و بی سرانجامیه!... کاش نباشم اگه بخوام تا آخر اینجوری زندگی کنم. دلم به طرز عجیب غریبی گرفته. هر اتفاق و هر برخورد ساده و کوچیکی برام حکم یه تلنگرو پیدا می کنه و اشتباهاتمو بهم یادآوری می کنه. آیا با گفتن معذرت می خوام ذهنم دست از سرزنش کردن برمی داره؟ بعیده.
+ نوشته شده در 88/09/29ساعت 22:40 توسط |

زیبایی باید در نگاه تو باشد نه در آن چیزی که به آن می نگری!...

به نظر ساده میاد، اما همچینم ساده نیست... البته اینا دیگه نقل قول نیست، از خودمه. فکر کنم آندره ژید گفته این جمله هه رو؛ آره، به احتمال نود درصد.

+ نوشته شده در 88/09/28ساعت 23:50 توسط |

دلم برف می خواد... خیلی، خیلی زیاد. انقدری که همه چیزو همه جا رو بپوشونه و سفید کنه و ... هیچی دیگه، همین؛ فقط سپیدی، سپیدی برف پیدا باشه. چرا زمستون انقد دل گنده شده و اصلا به روی خودش نمیاره که دوسه روز بیشتر به رفتن پاییز نمونده؟...... دیگه باید یه تکونی به خودش بده آخه؛ برفی، بارونی.       خیلی خسته م اما دلم یه خورده آروم شده، آخه امشب رفتم یه کمی عکاسی کردم؛ امیدوار شده م که پایان نامه م اونقدرام بد نمیشه. هرچند خیلی دیر شروع کردم و تا دلت بخواد تنبلی، اما هنوز می تونم امید داشته باشم که بتونم یه پروژه ی نسبتا قابل قبول تحویل بدم. سوژه های امشبم خیلی آدمای باحال و خوب و خوش مشربی بودن؛ خانوم و آقای رضوانی. خانوم رضوانی دوست مامانه و امشب کشف کردم که میشه زن دوست داشتنی ای باشه. از همه ممنونم؛ مامان و بابا و زوج مذکور. همه باهام همکاری و همدلی کردن و شرمنده م کردن. کاش کار خوبی بشه و نتیجه ش خستگی عکاسی رو از تنم درآره!...

خیلی وقته چیزی برای وبلاگ ننوشته بودم؛ اخیرا اصلا حوصله ی نوشتن ندارم؛ مخصوصا برای وبلاگ. شاید چون حرفی برای گفتن نداشتم. امشبم خسته بودم، الانم هستم. در واقع فقط قصد داشتم همون دوسه جمله رو درباره برف بنویسم و تموم کنم اما نمی دونم چرا بازم نوشتم. ذهنم بهم اجازه نداد حالا که بعد این همه وقت دارم یه چیزی می نویسم انقدر کم بنویسم و تشویقم کرد که یه خورده به ذهنم فشار بیارم و بیشتر جمله تولید کنم؛ دقیقا تولید کردنو بکار می برم چون این حرفا رو من نگفتم، بلکه انشاییه که ذهنم تنظیمش کرده. دلم بیشتر می خواست دستگاهو خاموش کنم و برم توی رختخواب ولی من سماجت کردم و موندم. ولی دیگه بسه. دیگه باید برم، خداحافظ... تا روزی یا شبی دیگر.

بزارین قبل رفتن اینو هم بنویسم: از خیامه

من بی می ناب زیستن نتوانم      بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید      یک جام دگر بگیر و من نتوانم

من که خیلی دوسش دارم... .
+ نوشته شده در 88/09/28ساعت 1:19 توسط |

من برا چی زنده م؟... یکی به من بگه من واسه چی دارم نفس می کشم، خواهش می کنم یکی به من بگه!... باز گیج شده م، بازم دارم تلو تلو می خورم و اگه مواظب نباشم ممکنه سرمو بکوبم به جایی. باز دچار درد تهیت شده م؛ تهی از هر بهانه ای که بتونه بودنمو تو این دنیا توجیه کنه. اصلا آیا بودن آدم تو این دنیا یا هر جای دیگه، نیاز به دلیل و توجیه داره؟ دوس دارم فقیر باشم و مجبور نباشم بودنمو توجیه کنم، مجبور نباشم یه طوری ثابت کنم که وجودم برای دنیا و آدما مفیده و ارزشمند. نمی گم یه زباله باشم، یا موجودی که به دیگران و به محیطش آسیب وارد می کنه و تولید ناراحتی می کنه، اما حداقل دائم به حودم نهیب نزنم که: من بی فایده م پس چرا هستم؟ من بی ارزشم پس چرا وجود دارم؟... شاید به نظرتون عجیب باشه ولی من زنده م و هستم چون – یا تا – خسته میشم و باید بخوابم- بشم وبخوابم- ، وفردا دوباره روزبشه و من روز جدیدی رو تجربه کنم؛ هرچند که به احتمال قوی فردا برام روز به یاد ماندنی ای نمیشه. حرف تلخی بود... می دونم اما خواستم صادق باشم و احساس این لحظه مو بیان کنم. منظورم این بود که فردا احتمالا روزیه شبیه امروز، و حتی دیروز. اما اگه این دیدگاه درست باشه- حداقل در مورد زندگی من- پس چرا باید بخوابم و دوباره بیدار شم و روز تازه ای رو تجربه کنم؟ اگه همه اون لحظه هایی که قراره برام فردا رو بسازن هیچ چیز تازه و بدیعی در بر نداشته باشن و شبیه لحظه های سپری شده ی امروز یا دیروزم باشن، پس اصلا چرا باید در انتظارشون باشم و چرا باید فردا از راه برسه؟

پایه این همگی با هم بریم خودکشی؟؟؟..........................................................نه بابا، شوخی کردم.
+ نوشته شده در 88/08/29ساعت 23:30 توسط |

 میشه یکی به من بگه چه جوری باید عکس بزارم تو وبلاگم؟؟؟... راهنما رم خوندم ولی نمیشه! یکی بیاد کمک!!!!!
+ نوشته شده در 88/08/17ساعت 23:46 توسط |

نمی دونم چرا اومدم اینجا و چرا می خوام بنویسم. دوباره دچار درد نمی دونم شدم!... امروز به طرز عجیب و غریبی دچار دل تنگی و دل گرفتگی شده م؛ یه جوری که با همیشه فرق داره. فرق داره اما نمی دونم چه فرقی. نمی خوام دوباره حرفام بشه یه مشت سرزنش و غرغر، نه می خوام خودمو سرزنش کنم نه کس دیگه ای رو. می خوام کار دیگه ای بکنم؛ یه کار تازه که تا حالا نکرده باشم. یه کاری بکنم که خودمو و بقیه رو متعجب کنه... . زندگی به این منوالی که هست چیز خیلی کسل کننده ای شده. همه ی روزا مث هم، همه ی روزا بی هیچ اتفاق تازه ای، بی هیچ شگفتی ای. دلم داره می پوسه. اصلا خودمم در شرف پوسیدنم. ای وای... .

مهمونی ای که دیشب رفتیم یه کمی بهم اعتماد به نفس داد؛ هرچند دلیل ناخودآگاه غصه ی الانم هم هست.  البته حالا دیگه آگاهه. خلاصه... دیشب دیدم که اونقدر ها هم که فکر می کردم بقیه بهتر از من نیستن؛ در واقع بهتر نیستن فقط من یه آدمی ام که به خودم شک دارم و خودمو قبول ندارم. مهمونی دیشب با همه ی مهمونی هایی که تو عمرم رفته م فرق داشت؛ یعنی من فرق کرده بودم و یه جور دیگه شده بودم؛ خودم که می گم بهتر شده بودم. کمتر احساس خجالت می کردم، یا احساس معذب بودن و این جور احساسات اذیت کننده. یه کمی راحتتر شده م انگار. فکر کنم کودک درونم یه خورده آزاد شده بود دیشب. چقدر آدما به شادی و بزن و بکوب احتیاج دارن گاهی وقتا... انگار عقده ای شده م از بس کم این ور اون ور می رم و مهمونی هم که هر صد سال یه بار مگه پیش بیاد!

امروز یه مقدار احساس بدبختی می کنم. من بدبختم؟ به یه دلایلی آره و به یه دلایلی هم نه. الان حوصله ندارم که درباره ی این دلایل حرف بزنم. شاید وقتی دیگر...
+ نوشته شده در 88/08/16ساعت 0:26 توسط |

 

دیشب تمام شب ،

باران ،

آرام و مهربان ،

نورستگان شبزده را در باغ می گرداند...

و نم نم نوازش پاکش را ،

بر هرچه بود ،

یکسره می افشاند.

دیشب ، تمام شب ، باران... ... ...

+ نوشته شده در 88/08/12ساعت 23:54 توسط |

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟ یا باز باید شروع کنم به پیدا کردن دلیل یا دلایلی برای سرزنش خودم؟... امروز بلاخره طلسم بیرون نرفتن من شکست و رفتم جایی که مثلا قراره محل کارم باشه. امروز روز خوبی بود؛ فقط حرف زدیم؛ البته من بیشتر شنونده بودم. البته باید به عرض برسونم که بنده امروز اولین شاهکار خبری مو برای سایت ارسال کردم و الان این شاهکار بنده روی صفحه ی اول به چشم می خوره!... ایشالا مبارکم باددددددد... .

کاش موقعی که می خوام اینجا توی وبلاگ خودم بنویسم راحت راحت بودم. من حتی اینجا هم راحت نیستم که هرچی دلم می خواد بنویسم و هرطور که می خوام. من کلا آدم ناراحتیم!

نیم ساعت پیش رفتم طبقه ی بالا خونه ی خواهر جان که براش از یه عکسی عکس بگیرم؛ از یه عکس پرسنلی. می خواست عکسو توی اینترنت آپلود کنه برای ثبت نام توی یه سایتی. کارم که تموم شد یه کمی نشستم پیشش و طبق معمول حرفهای چرت و پرت دلچسب خودمونو گفتیم و یه کمی هم پاستیل و اسمارتیز نوش جان نمودیم... بعدشم من برگشتم خونه ی خودمون که خواهر جان بره بخوابه که فردا بتونه از جاش پا شه و بره سر کار.

بله می گفتم که امروز بعد حدودا دو هفته من رفته بودم سر کار. کار خاصی نکردم همون طور که گفتم، ولی آقای ... بهم حرفایی زد که حالی از فایده و لطف نبود؛ منم که نمی دونین چقدر زود تحت تاثیر واقع میشم!... فکر کنم این مال اینه که خیلی کم تو زندگیم برخوردهای اینجوری داشتم. این آقای ... ی ما نویسنده ی خوبی هم باید باشه؛ دارم یکی از رمانهاشو می خونم که سال 77 چاپ شده؛ به نظرم موضوع جالبی داره. بیست-سی صفحه بیشتر نخوندم. تازه امروز بهم دادش، ولی فکر کنم دو-سه روزه تموم شه. آقای ... یه خصوصیت خوبی که داره اینه که استرس آدمو کم می کنه. وقتی باهاش صحبت می کنی تقریبا آروم می شی. شایدم این در مورد من که معمولا خیلی دچار استرسم بیشتر صدق می کنه تا بقیه که مث من نیستن و همیشه آرومن و بی خیال. عجیبه.... به یه نکته ای دست پیدا کردم؛ اینکه وقتی با کسای دیگه حرف می زنی و تبادل نظر می کنی، راحتتر می تونی بنویسی. امشب احساس می کنم دارم روون تر می نویسم.

امشب با اینکه سرم باز به دلیل نا معلومی دردناک شده ولی حال خوبی دارم. خودمو سرزنش نمی کنم، هرچند که نمی تونم از فکر وخیال فرار کنم. نمی دونم این حال خوب یا شاید بشه گفت احساس بهتر، از ملاقات امروزم نشات گرفته یا چیز دیگه؟ بهرحال ملاقات امروز حتما تاثیری روی روحیه ی در حال ترک خوردن من گذاشته... چقدر زود من احساساتی میشم و چقدر زودم ناامید و پشیمون! اما دوست ندارم این جور احساسات دوباره در من شکل بگیره و آزارم بده؛ می خوام اندفه از خودم شروع کنم. این بار میخوام اول از خودم توقع داشته باشم که توی کارم، علاقه م به چیزی یا کسی، یا هر چیز دیگه، ثابت قدم باشم. وقتی از خودم مطمئن نیستم چطوری می تونم به دیگران اعتماد داشته باشم؟

آیا من حرفایی دارم که نمیشه هرجایی گفت؟ شاید تو تمام این سالها جای مناسبی برای بیرون ریختن حرفهای تلمبار شده توی ذهنم پیدا نکرده م... نکنه دچار افسردگی و دلسردی عمیق شده باشم؟ ای بابا!... بازم که حرفم به تلخی متمایل شد...خداحافظ.

دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد     گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ        گفتا قبول کن سخن و هرچه بادباد
+ نوشته شده در 88/08/10ساعت 23:24 توسط |

وای اگه بدونین که چقدر حرصم داد این ماکروسافت ورد لعنتی!... منم که حرص خورم ملسه!... زبون کوفتیش رو انگلیسی قفل کرده بود و بهیچ وجهم حاضر نبود فارسی بشه! هیچی دیگه، مجبور شدم کامپیوترو ریست کنم؛ خدا رو شکر مشکل حل شد.

اصلا چی می خواستم بگم؟؟؟؟ ای بابا! انقدر الکی حرص خوردم که یادم رفت و رشته ی کلامم از دستم در رفت!

دلم یه دوست خوب می خواد... دوست خوبم دختر عمومه، که اونم اینجا نیست و دیر به دیر می بینمش. من تنهام! شاید دلیل عمده ش خودم باشم؛ رفتارم، روحیاتم، فکرام،... نمی دونم. تنهایی چیز بدیه؛ تنهایی و حس جدا افتادگی!... چرا من اینجوریم؟ چه بچه ی بدیم من. چه بچه ی بدی!... یه بچه ی تنهای بد و بدبین.            بزارین اینجا یه شعر بزارم؛ فکر کنم این بهتر از حرف زدن باشه:

جوجه تیغی دلم

قلب تو کبوتر است، بالهایت از نسیم

قلب من سیاه و سنگ، قلب من شبیه... بگذریم.

دور قلب من کشیده اند، یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن، جلو نیا، برو کنار!

توی این جهان گنده هیچ کس، بادلم رفیق نیست

فکر می کنی، چاره ی دلی که جوجه تیغی است چیست؟

مثل یک گلوله جمع می شود، جوجه تیغی دلم

نیش می زند به روح نازکم، تیغ های تیز مشکلم

راستی تو جوجه تیغی دل مرا،

توی قلب خود، راه می دهی؟

او گرسنه است و گمشده، تو به او پناه می دهی؟

باورت نمی شود ولی، جوجه تیغی دلم، زود رام می شود

تو فقط سلام کن،

تیغ های تند و تیز او، با سلام تو

تمام می شود.

این یه شعر بود از عرفان نظرآهاری. کاش میشد یه بار خودشو از نزدیک ببینم تا ازش بپرسم اون موقع که این شعرو می گفته دقیقا چه حسی نسبت به خودش و دنیا و آدمها داشته؟ آیا احساس تنهایی می کرده؟...

 آهای آدمایی که میاین توی وبلاگ من و نوشته هامو می خونین! اگه از نوشته هام خوشتون اومد، یا حتی اگه فقط احساستون تغییر کرد، خواهش می کنم درست حسابی نظرتونو بهم بگین؛ صادقانه!... راستش انقدر بدم میاد ازین کامنتایی که واسه تبلیغ نرم افزار و این جور چیزا می ذارن!... هرچند اونم بعضی وقتا به درد می خوره.

فعلا که عرضی نیست. خداحافظ تا بعد...
+ نوشته شده در 88/08/09ساعت 0:0 توسط |

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش!

ای ول!...

+ نوشته شده در 88/08/05ساعت 23:10 توسط |